
باز تابستون شد و تعطیلات بابا خونه موند دعوا ها شروع شد
روز ب روز سنش بالا میره و احلاقش گندتر
حرفای زشت و داد و هواراش شروع شده
انقد از دسش خسته شدم ک نگو...![]()
کاش یجا بود ادم میرفت از دس این جنگ و دعواشون راحت میشد
خدایا من دیگه حوصله زندگی با اینا رو ندارم![]()
برچسب:
نویسنده: حامد عباسیان